تبليغاتX
جادوگر تنها

جادوگر تنها

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پایز بودم 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت2:57توسط ساناز | |

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم «بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه *** سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه *** دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه *** بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست! عشق من هنوز به یادتم

+نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت0:2توسط ساناز | |

آيا شيطان وجود دارد ؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد ؟

 

استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند...  

آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد ؟ 

شاگردي با قاطعيت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"  

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"

 

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

 

استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به خدا، افسانه و خرافه اي بيش نيست.

 

شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"

 

استاد پاسخ داد: "البته"

 

شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"

 

استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "

 

شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

 

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."

 

شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"

 

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

 

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"

 

استاد زياد مطمئن نبود.  پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."

 

و آن شاگرد پاسخ داد: " شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريکي که در نبود نور مي آيد.

 

 

نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن!!!

+نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت10:35توسط ساناز | |

سلام دوستای عزیزم من تو رو خدا برا بابا جونم

دعا کنید اون به مریضی سرطان روده گرفتار شده منم

دارم دیونه میشم امروز دیگه با هزار التماس خانواده ام

بلند شدم دکر هم که کلی قرص ارمش بخش بهم داده

دارم دیونه میشم تو رو خدا دعا کنید که خوب بشه

+نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت16:46توسط ساناز | |

رویدا عزیزم تولدت مبارک

 

رویدا عزیم تولد ۱سالگیت مبارک باشه

+نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت10:55توسط ساناز | |

ترسم همه از آن است كه زندگی به آخر رسد وزیبایی بارش باران به پایان
و من هنوز وضوح قطراتش را در حوزچه حیاط خانه ندیده باشم با این دیدگان
و ندیده باشم لبخند مادران و كودكان شاد را در زیر آن آسمان لبریز از باران
و ندانسته باشم كه درختان سخن می گویند با عابران همیشه در گذر از كنارشان
و نشنیده باشم صدای سلام های گلها و سبزهای كنار خیابان به همه رهگذران
و ترسم بیشتر آن است كه زندگی به آخر رسد و من از عشق بویی نبرده باشم
و ناخواسته زندگی بارانی ...

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت12:33توسط ساناز | |

 

عاشورای حسینی را به همه هموطنان عزیزم

تسلیت عرض می کنم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت12:47توسط ساناز | |

قـاصـــــدك !

گفته بودم كه دگر نيست مرا

انتظار خبري

باز اما تو چنين

پرشتاب ، پرغرور

ز چه روي

از بَرم مي گذري ؟؟!!

قـاصـــــدك !

گفته بودم كه مرا نيست تمناي كسي

در دلم نيست به جز ــ مهر ــ نياز و هوسي

گفته بودم كه دگر من نروم سوي كسي

گفته بودم كه به ماتمكده ام

نيست حتي اميدي به حضور مگسي

باز امّا تو چرا

بر سر راه منم در گذري ؟؟!!

قـاصـــــدك !

خسته ، پريشان و دلم غمگين است

رو به هر سوي نمودم؛ امّا

هـــيــــچ جا نيست مرا همنفسي

نيست فرياد رسي

قـاصـــــدك !

پرتو مرگ به روي دل من سنگين است

سايه جانم بربود

دل تنهاي من امّا

از آن چه كسي خواهد بود ؟؟!!

قـاصـــــدك !

حس تنهايي و بي ياوريم بيش نمودي رفتي

گفته بودم كه : نــــــيــــــــــــا

گفته بودم : برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس

برو آنجا كه تورا منتظرند

تو كه خود فهميدي

در دل من همه كورند و كرند

باز اما ز چه روي آمده اي ؟؟!!

قـاصـــــدك!

آمدي گفتي كه هــــيــــــچ ؛ خبري نيست ز كس

گفتي اما چه كنم

باورم نيست ؛ كه نيست

هـــــيــــــچ كس را خـــبـــرم

هـــيـــــچ كس از دلم آگاه نشد

هـــيــــچ با درد من آشنـا نشد

هـــيــــچ كس همدم و هم يار نشد

قـاصـــــدك !

ــ نـور مهــتـــاب حــرامـت نــشــود ـــ؟!

خـــيـز تا صبح دگر باز رسد

خـــيـز بــال و پر خود را بگــشــا

دل و جانم بستان

پر كش و با خود بَر . . . .

قـاصـــــدك !

دل من سـخـت اسـيـر است

دل من سـخـت گرفـتـه است

نـيـسـت تــابم كه بـبـيـنـم

تو چنين خسته و رنجور شوي

بـال پـر كـش بـه ديــاري ديـگـر

سوي يــاري ديــگـر

نيست اميد مرا روز وصــالــي ديــگـر

قـاصـــــدك !

در بـه در كــوچـه ي غـــم !

قـاصـــــدك !

بـي خـــبـــر از رنـــج دلـــم !

قـاصـــــدك!

قـاصـــــدك بـي خـــبــــرم !

زود رد شـــو ز بــَــــرم

زود رد شـــو ز بـَــــــرم . . . .

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت13:24توسط ساناز | |

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت19:26توسط ساناز | |

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت20:49توسط ساناز | |